|
دیگر کنون دیری و دوری ست
|
دیگر کنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد این پریشان پریشانگرد در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن جمله تن ، چون در دریا ، چشم پای تا سر ، چون صدف ، گوش است لیک در ژرفای خاموشی ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد کآن چه حالی بود ؟ آنچه می دیدیم و می دیدند بود خوابی ، یا خیالی بود ؟ خامش ، ای آواز خوان ! خامش در کدامین پرده می گویی ؟ وز کدامین شور یا بیداد ؟ با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟ چرکمرده صخره ای در سینه دارد او که نشوید همت هیچ ابر و بارانش پهنه ور دریای او خشکید کی کند سیراب جود جویبارانش ؟ با بهشتی مرده در دل ،کو سر سیر بهارانش ؟ خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند عقده اش پیر است و پارینه لیک دردش درد زخم تازه را ماند گرچه دیگر دوری و دیری ست که زبانش را ز دندانهاش عاجگون ستوار زنجیری ست لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ بی که خواهد ، یا که بتواند نخواهد ، گاه ناگهان از خویشتن پرسد راستی را آن چه حالی بود ؟ دوش یا دی ، پار یا پیرار چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟ راست بود آن رستم دستان یا که سایه ی دوک زالی بود ؟
|
|
نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/02/14 در ساعت: 19:31
|