تبليغاتX
شب گرد عاشق




شب گرد عاشق

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
تقويما

 

 روي عكسا گرد و خاكه بيشتر دلا هلاكه 
قحطي گلاي پونه ست  تقديرا دست زمونه ست
عهد و پيمونا شكسته  رشته ي دلا گسسته 
 تقويما رو ماه تيره زندونا پر اسيره
آدما يا همه مردن يا كه مات و دل سپردن 
 عصر ما عصر فريبه عصر اسماي غريبه 
عصر پژمردن گلدون  چتراي سياه تو بارون
مرگ آواز قناريمرگ عكس يادگاري
تا دلت بخواد شكايت  غصه ها تا بينهايت 
 دلاي آدما تنگه  غصه هم گاهي قشنگه
چشما خونه ي سواله مهربون شدن محاله 
 حك شده روي هر ديواري كه چرا دوسم نداري 
 خونه هامون پر نرده  پشت هر پنجره پرده 
تا دلت بخواد مسافر تا بخواي عاشق و شاعر 
شبا سرد و بي عروسك دلاي شكسته از شك 
زلفاي خيبي پريشون  خط زدن رو اسم مجنون 
شهري كه سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
چشماي خيره به جاده عشوه هاي نخريده
آسمونا پر دوده قلب عاشقا كبوده 
گونه ي گلدونا زرده رفته و بر نمي گرده 
 آدما بي سرگذشتن  آهوا بدون دشتن 
دفترا بدون امضا ماهيان بدون دريا
تشنه ها هلاك آبن همه حرفا بي جوابن
 نصف زندگي نگاهه بقيش همه گناهه 
خدا رو انگار گذاشتن  رو زمن و بر نداشتن 
در و ديوارا سياهه آدرسامون اشتباهه 
شب و روزا پر عادت  وقت كه شد شايد عبادت 
 خدا مال غصه هاته وقتي غم داري خداته 
روي آينه ها غباره شيشه ي پنجره ي تاره 
بغضا بي صدا و كاله همه از فكر و خياله 
قلك خوبيا خالي مهربونيا خيالي
قفسا پر پرنده لباي بدون خنده
نه شنيدني نه گوشينه گلي نه گلفروشي
 مرگ جشناي تولد مرگ اون دلي كه گم شد
خستگي بي اعتمادي شك و ترديد زيادي
امتحان مكرر لونه هاي بي كبوتر
مشقامون بدون امضا اسممون هميشه رسوا
نمره هاي عشقمون تك بامامون بدون لك لک
همه غايب تو دفتر مث بالاي كبوتر
 خونه ها بدون باغچه بدون حافظ و طاقچه
نه براي عشق ميلينه كسي به فكر ليلي
ديگه پشت در بسته كسي بيدار ننشسته
نه كسي نه انتظاري نه صداي بي قراري
واسه عاشقي كه ديره لااقل دلت نگيره
كاش تو قحطي شقايق  باز بشيم سوار قايق 
بشينيم بريم تو دريا من و تو تنهاي تنها
ماهيا خيلي امينن نمي گن اگه ببينن
انقدر مي ريم كه ساحل از من و تو بشه غافل 
قايق و با هم مي رونيم مي ريم اونجاها مي مونيم
جايي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش
نه غمش نه جنب و جوششنه صداي گلفروشش
مث اينجا ‌آهني نيست خوبه اما گفتني نيست  
پس ببين يادت بمونه  كسي ام اينو ندونه 
 زنده بوديم اگه فردا  وعده ي ما لب دريا 
صبح پاشو بدون ساعت كه فراموش بشه عادت
نره از ياد تو زيبا  وعده ي ما لب دريا 

 
یا حق
مریم

نويسنده: سینا رشدی مورخ: چهارشنبه 1384/08/25 در ساعت: 20:29
|+|
مشكل


به وجود آمده را با همان فكري كه ساخته ايد.

نمي توانيد حل كنيد
.

وين داير


 
 

وقتی زندگی سخت می گيرد ؛ تازه می فهمم که هنوز خيلی چيز ها هست که بايد ياد بگيرم.
زيبا ترين گل...... رز سرخ است...... اما قسمتش خار است......


 
 

با ورزش تندباد/ شبنم سپيد بر چمن پاييزي/ افشان مي شود/ چون دانه هاي گردنبندي از هم گسسته

 
 

 

.


نويسنده: سینا رشدی مورخ: چهارشنبه 1384/08/25 در ساعت: 20:27
|+|
دیوانه ی عشق

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

 

 

                دیوانه ی عشق


نويسنده: سینا رشدی مورخ: چهارشنبه 1384/08/25 در ساعت: 20:23
|+|
عکس
 
 
 

نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/16 در ساعت: 22:46
|+|
"پيوند عشق"

"پيوند عشق"

هر پيوندی به تنهايی هدف نيست . عشق هدف غايی است . اگر پيوند به عشق می انجامد ، زيباست و نيكو . اگر ويرانگر عشق است از اين پيوند چه حاصل .
عشق قائم بر دو عامل است : بايد ريشه و آزادی داشته باشد . بايد هنر اعتماد كردن را آموخته باشد .
بر عليه كسی بودن ، به معنای پيوند داشتن نيز هست . وقتی بسيار دشمنی می ورزی ، بسيار و بسيار در پيوندی . ماهيت پيوند چنين است ، تو با دشمن خود نيز در پيوندی ، گاه بيش از آن كه با دوست .
آنكو كه اعتماد می كند .... مهم نيست كه به چه چيزی اعتماد می كند ، همين اعتماد حاكی از معصوميت اوست . حتی اگر بدليل اعتماد ، فريب بخورد ، مهم نيست . چون ارزش اعتماد بسيار فراتر از چنين فريبی است . می توانی همه چيز را از او بگيری ، ولی اعتماد او را هرگز .
ار در شور بختی ديگری را جستجو كنی ، پيوند نادرست است . و اگر در خوشبختی ديگری را بجويی پيوند حاصل هرگز نادرست نخواهدبود . آری در خوشبختی ديگری را بجوی .




عشق با درد همراه است . چون رشد را موجب می شود . عشق با درد همراه است چون عشق چنين می طلبد .
عشق با درد همراه است . چون عشق دگرگون می كند . عشق با درد همراه است چون در عشق نو زاده می شوی .
هستند كسانی كه با احساسات خود كنار می آيند و هستند كسانی كه با همين احساسات می جنگند ، ولی هر دو اين احساسات خواهند ماند . بايد از دايره ی اين پيوند رها گردی . بايد تماشاگر باشی ، يك ناظر .
شهامت به معنای زندگی در پيوند با ديگران و در عين حال مستقل باقی ماندن است . انسان نوين ، انسان با شهامت خواهد بود . در گذشته تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می كرده اند ، گونه ای اين دنيايی و گونه ی آن دنيايی .
ولی هر دو ابله بودند . انسان بی باك كسی است كه در اين جهان زندگی می كند ولی به اين دنيا تعلق ندارد .
عاشقی خلاقانه ، ايده ايست بسيار عظيم . عشق بورز نه به خاطر ايجاد پيوند بين دو شخص ايستا ، عشق بورز همچون گردابی زاينده ، عشق بورز همچون رقصی چنان پر تب و تاب ، با حركاتی چنان سريع كه نتوان دريافت كه كدام عاشق و كدام معشوق است . و رقص ادامه می يابد ژرفتر و ژرفتر ، رقصنده ها محو می گردند و تنها رقص باقی می ماند .
آنانكه از پيوند می گريزند ، از خود هراسانند ، چون در پيوند است كه آشكار می شوند ، در پيوند است كه بازتاب می يابند .
عشق به مثابه يك پيوند رخ می نمايد اما در خلوت پرف آغاز می گردد ، هنگامی كه به تمامی در تنهايی خود خرسندی ، هنگامی كه مطلقاً به ديگری نيازمند نيستی ، وقتی حضور ديگری يك احتياج نمی نمايد ، آنگاه است كه توانايی دريافت عشق را خواهی داشت . اگر وجود ديگری نياز تو باشد ، تنها می توانی بهره كشی كنی . تزوير كنی ، مسلط شوی ، اما عشق نمی توانی بورزی
اگر ايجاد پيوند آزاد باشد ، با آزادی همراه است (باشد) ، شادی از راه خواهد رسيد ، چون آزادی ارزش غايی است ، چيزی از آن بالاتر نيست .اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت كند ، عشق تو عين بركت است ، و اگر سوی بردگی براندت نه بركت بلكه ذلت است


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/16 در ساعت: 22:37
|+|

- - - - - - - - - - - - -

بی تو هرگز نمیخوام به آرزوهام برسم

با تو عمری میتونم به هر چی میخوام برسم

با تو جون میگیرم....روی چشمام جاته...

همه ی عــشق من اون دو تا چشماته...

بی تو هرگز...با تو عمری...

راضی بشو به بودنم...بدون که عاشقت منم...

بی تو میمیرم...!! نمیدونی چی میکشم...از دست تو، تو همه ی دقایقم...!!!

ببین هنوز به عشق تو عاشقم و همون آدم سابقم...

بی تو من میمیرم.هی دلم میگیره... بی تو هر جا باشم همه جا دلگیره...

 

   من هستم حتی به گاه انکار تو!                            

Hosted by Tinypic.com

     کتابی برگ برگم......

    کدام صفحه مرا خوانده ای؟

    هر ورق من دردی پنهان ....

    بگو از من چه میدانی؟

    نام من زن است!

   با سر فصلی جاودانه....

   مخدوش!

   چرا بسنده میکنی؟

   تنها به جلد زیبایم!

   هر سطر من کتابی از نگفته هاست

   نخوانده مرا بستی؟!

   باورم کن..!منم سر فصل زن..!

   در ذهن همیشه خفته ی هستی!

  لب فروبسته ای که چه؟

 هم قصه هم واژه هم آغاز منم!

   دوباره بخوان مرا!

   چنگی تازه بزن به روح آوازم٬

   من واژه ای سر کشم٬

   تو سن ترین کلام!

   خشمی ترین  پلنگ !

                         که هر برگ من درون خانه ای٬

                     نشسته دربیتی نظاره گرمرگ خویش

                                                  اما!

   آنان هنوز در پی انکار منند!

   کتابی برگ برگم..

    سبز٬ سرخ٬   زرد!

    سهم من این نیست باورکن

    من چشمه ی جوشنده ی هستیم....

   من ضربان لحظه لحظه زندگیم 

   من ماندنیترین فصل خدا

    قافله سالاری مانده از کاروان

                        تاریخ جهل به جا!!!!

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: پنجشنبه 1384/08/12 در ساعت: 5:31
|+|
آرزو
 

چند تكه آرزو

كاش وقتي زندگي فرصت دهد
 گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي آسمان باراني ست
از زلال چشم هايش تر شويم
وقت پاييز از هجوم دست باد
كاش مثل پونه ها پر پر شويم
كاش وقتي چشم هايي ابريند
 به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان
كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم
به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم
با خداي ياس ها خلوت كنيم
 كاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم كنيم
كاش با چشمانمان عهدي كنيم
وقتي از اينجا به دريا مي رويم
 جاي بازي با صداي موج ها
درد هاي آبيش را بشنويم
كاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش با حرفي كه چندان سبز نيست
قلب هاي نقره اي را نشكنيم
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم هاي خفته را رنگي زنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق
رد پاي خويش را پيدا كنيم
 كاش با الهام از وجدان خويش
يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر
مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان
شوق ها را ارغواني تر كنيم
كاش اشكي قلب مان را بشكند
با نگاه خسته اي ويران شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي آرزويي مي كنيم
 از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امين هم از آنجا بگذرد
 حرفهاي قلبمان را بشنود
 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: پنجشنبه 1384/08/12 در ساعت: 5:12
|+|
ماه
 

پيوسته دلم در التهاب است ... نمي دانم تا كجا ... تا به كي .... اين جسم خسته بايد چنين شيدا باشد ... مجنون بي ليلا ... ليلاي بي مجنون ! ...نمي دانم روح من در كدام ديار ... در آغوش كدام خنده بي پايان ... در كدام سرزمين آرام خواهد گرفت ؟ نمي دانم سرگرداني روح من به برزخي طولاني شبيه است كه مرا با افسون مرگ هماغوش كرده است .... خداي من چنين واله ... چنين پريشان .... اسير چيستم من ؟ بارها و بارها طعم لذتهاي مبتذل روزمره را مزمزه مي كنم ... قدم زدن در يك خيابان شلوغ .... درازكشيدن آرام و چشم دوختن به پنجره .... هيجان يك شهربازي ... نه هيچ كدام روح مرا به آرامش نرسانيد ! ... خدايا اكنون با قلبي بي طپش سراسر بندگي به سويت مي آيم ... روح من آماده تازيانه تست ... يا مهر .. يا تازيانه ! روزهاي تاريكي را پاين ببخش و روح سرگردان مرا در هبوط حيرت تنها رها مكن ......!


نويسنده: سینا رشدی مورخ: پنجشنبه 1384/08/12 در ساعت: 5:9
|+|
باد

Hosted by Tinypic.com

 

باد وزیدن گرفت ...

قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند!

اشکها غافلگیر شده بودند.

چه زیبا بود جنگ اشک و باران.

چه زیبا بود استقامت اشک   در مقابل هجوم لشگر باران ...!

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: پنجشنبه 1384/08/12 در ساعت: 5:8
|+|
چشم

چشم انتظاری

آه ،چه شبها که سکوت فراق

   از پشت پرده های سیاه عیان می شد

              چشم ستاره شد و نور ماه

                      درهم شد و محو شد و نهان می شد

گویی که آن سیاه آسمان

                نسیم مست با او در مدارا بود

                                    هنوز آنشب نگاه خسته ای

                                                   ببام خانه های شهر پیدا بود

افق خالیست اما من پر از از ابرم

                    درختی در کنار راه می روید

                                  در ان سوی چشم انتظاریها

                                          درختی در کنارم راه می پوید

   امشب ستاره ها هم در من چکیده اند

                امشب به سوی توست دست نیایشم           

                          امشب به پارسایی تو دل نهاده ام

                                        امشب صفای عشقم و گرمای آتشم

                      نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است       

                                             این خاتم وجود من ارزانی تو باد

                                             دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است

                 شعرم به پاس لطف تو

                                             قربانی تو باد

 

*********************************

دریاب مرا

دلم ،تا سطح کبود امواج آب شور خشم گرفته، تو را می طلبید

                              (( اما تو را نیافت ))

دلم تا آنجایی که ماه ،با گامهای سنگین و غمناک از آسمان بالا می رفت !.... رفت

                                    (( اما تو را ندید))

پس کجایی ای عشق جاوید من

                                   دریاب مرا..........


نويسنده: سینا رشدی مورخ: پنجشنبه 1384/08/12 در ساعت: 4:50
|+|

الفباي عشق !

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدازيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطربه سطرش همه دلداگيست

عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن ازياد رفت

هركه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر ميزند

بي تو مراروز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق سرازير شد

اشك كجا گريه باران كجا ؟

باده كجا نامه ياران كجا ؟

برسر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس توونامه تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هرچه نوشتي همه بوي تو داشت

بردل من مژده ز سوي تو داشت

هرسوخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

دردل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه تو باده مرد افكنست

هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون ميشود

تشنگي ام برتو فزون ميشود

نامه تو گرچه خوش و دلكشست

دردل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي!

خواندم وديدم كه چه هنگامه يي

نامه تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هرالفش قد مرا راست كرد

با دل من هرچه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بردل غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه سود من است

سين همه ي بود ونبود من است

سوروسرورم همه از سين توست

سين اثر سينه سيمين توست

شين تو درخاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لبهاي تو

وان نمكين خنده زيباي تو

ميم بود شمه يي ازموي تو

زانكه معطر بود از بوي تو

نون تو ازناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واوتو پيغام وصال آورد

جان ودل خسته به حال آورد

آزسخنت برتن من جان رسيد

حيف ازاين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم


نويسنده: سینا رشدی مورخ: چهارشنبه 1384/08/11 در ساعت: 19:32
|+|
ت

خاطره ی حرفای کسی که دوسش داشتی هميشه با ادم می مونه ولی حيف....

احساس میکردم قلبم داره اتش میگیره

حرفاش توی مغزم می پیچید

یاد اوری حرفاش چنان اتشم میزد که گلوم میسوخت پشتم میلرزید و وحشترده زیر اوار غمش له میشدم اینبار از خودم هم متنفرم و زیر اوار راه فراری نمیبینم

چطور ان همه زیبایی و محبت اسیر زندان سرد شد و با بی تفاوتی خاموش شد

نفهمیدی چطور قلبم پاره پاره شد و دم نزدم


zelzeleh


نويسنده: سینا رشدی مورخ: چهارشنبه 1384/08/11 در ساعت: 19:28
|+|

يادم هست !

روز پائيزي ميلاد تو در يادم هست

روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

ناله ي ناخوش از شاخه جدا ماندن من

درشب اخر پرواز خطر يادت نيست

يادم هست يادت نيست

در پي فاصله ها نيست به يادت ماندن

اي ز بر باد نشستستو سفر يادت

عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد

كوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست

يادم هست يادت نيست

من به خط و خبري از تو قناعت كردم

قاصدك كاش نگوئي كه خبر يادت نيست

يادم هست يادت نيست


نويسنده: سینا رشدی مورخ: چهارشنبه 1384/08/11 در ساعت: 19:26
|+|

پس بشنو حرف دلم را كه من تحمل ميكنم تا به زندگي ام برسم
اين من هستم كه روزي به تو لبخندي نفرت انگيز خواهم زد
و خواهم گفت كه به عشقم رسيدم
خداوندا اميدم را از من نگير كه تنها او را عاشقانه ميپرستم
اي عشق شكنجه هايت را تحمل ميكنم فقط به خاطر اينكه
دوستش دارم
محال است كه از تو بگذرم 
   Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

 

می گريزی ز من و

 در طلبت  

باز هم  

کوشش Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

باطل دارم


نويسنده: سینا رشدی مورخ: چهارشنبه 1384/08/11 در ساعت: 19:25
|+|
خواب

 

 

  

 

 خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: سه شنبه 1384/08/03 در ساعت: 14:29
|+|
عشق

 

به نام عشق
 

باز دو تا چشم منتظر خيره شدن به آسمون

 

دنبال اون ستاره كه بدون نام ِ و نشون

 

پيش غم تنهاييام ستاره ها چقدر كم اند

 

از سر دلخوشي دارن به همه چشمك ميزنند

 

غافل از اينكه اين پايين قلبي اسير ماتمه

 

حسرت و غصه هاي اون قدر تموم عالمه

 

شيشه صبروحوصله اش شكسته با سنگ عذاب

 

روزاي شاد و رنگيش هم يه سر شده تاروخراب

 

ديگه نمونده دلخوشي واسه دل اسير غم

 

مهم اسير بودنشه فرق نداره زياد يا كم

 

فكر ميكني نبودنت كم درديه نه به خدا

 

تحملش سخته واسم تحمل جداييها

 

نمي دونم كه آسمون ابريه يا دو چشم من

 

نميذارن ببينمت ستاره قشنگ من

 

حالام نه آرومه دلم نه خواب به چشمونم مياد

 

دلم داره داد ميزنه ميگه فقط تورو ميخواد

 

چي بهش بگم آروم بشه دست از سر من برداره

 

چي ميشه گفت به قلبي كه براي تو بي قراره؟؟

 

باز هم تا نزديك سحر ستاره ها رو ميشمرم

 

تو آخرين ستاره اي كه دل به عشقش ميسپرم

 

ميخوام يه چيزي رو بگم دلم ميخواد خوب بدوني

 

دنيا م اگه تموم بشه بازم تو قلبم مي مونی


نويسنده: سینا رشدی مورخ: سه شنبه 1384/08/03 در ساعت: 14:23
|+|
دریا
 

وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .

 

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار .

 

بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد .

 

از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .

 

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

 

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .

 

نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است .

 

استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .

 

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .

 

 

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است


نويسنده: سینا رشدی مورخ: سه شنبه 1384/08/03 در ساعت: 14:14
|+|

 دوست داشتن *

 

     اگه کسی دیوونت بود ، عاشقش باش.


               اگه عاشقته ، دوستش داشته باش.

 
            اگه دوستت داشته باشه ، بهش علاقه نشون بده.


                اگه بهت علاقه نشون داد ، فقط بهش یه لبخند بزن


                    اینطوری وقتی همیشه ازش یه پله عقب تر باشی ،


                         اگه یه وقتی خسته شد و یه پله ازت عقب موند،


                              تازه میشید مثل هم. 
   
        اینو ازمن بشنوحالا نمیدونم شما نظرت در این مورد چیه خوشحال میشم نظرتون رو برام بنویسید

http://i19.photobucket.com/albums/b200/nangestan/47.jpg


نويسنده: سینا رشدی مورخ: سه شنبه 1384/08/03 در ساعت: 8:18
|+|
کی
کی با من درد دل میکنه؟؟

http://www.arian.net/Goddess/STRENGTH.jpg

 

http://www.sharemation.com/daniz9236/012.jpg

با تو همیشه بی تو هرگز

http://www.lares.dti.ne.jp/~trans/img069.jpg

|

لبخند شیرینت مرا به دنیای دیگری می برد
عزیزم لبخند شیرین تو مرحمی است بر دل داغدیده من

عزیزم بخند تا دنیا نیز به روی تو بخندد

 

:
عزیزم با چه زبانی به تو بگویم دوستت دارم؟؟؟
 

 

http://www.sharemation.com/daniz9236/012.jpg

پرنده را دوست دارم نه در قفس

بوسه را دوست دارم نه در هوس

تو را دوست دارم تا آخرین نفس

 

 

اشـک موقعی زیباست که بـرای عشق باشد

عشق موقعی زیباست که برای تو باشد

وتو وقتی زیبایی که برای من باشی

 

 

هروقت گریستم گفتند کودک است

هر وقـت خندیدم گفتنـد دیـوانه اسـت

حالا که خاموشم گویند عاشقی دیوانه است!!

 

 

اومظهرعشق بود ومن مظهر ننگ

وقتـی فشردمش به آغوشم تنـگ

لرزید دلش شکست ونالیدکه آخ

ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ؟

http://imagecache2.allposters.com/images/pic/71/039_69549~Bogart-Bacall-Posters.jpg

|+| äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ ریبوار سنگ صبور شما ÏÑ جمعه هجدهم شهريور 1384 æ ÓÇÚÊ 17:47 |  2 äÙÑ

چند پندحکیمانه
بجای دسته گلـی که فـردا بر گـورم نثار می کنی

امـروز باشاخه گلی شادم کن

بجای سیل اشکی که فردا برمزارم می ریزی

امـروز با تبسمی شادم کن

امـروز کـه در نزد تـو هستـم مرحمتـی کن

فـردا که خاک شوم چه سود اشک ندامت؟

 

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند زدن مشکل است

بار حمالان را به دوش کشیدن آسان است

زیر بار ندامت رفتن مشکل است!!

 http://i19.photobucket.com/albums/b200/nangestan/tranquility.jpg

 

زندگی چیست؟؟
مدتی شد که در آزارم و  می‌دانی تو       به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و  می‌دانی تو داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو
خون دل مژه می‌بارم   می‌دانی تو از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

 زندگی چیست؟؟

زندگی درد وغم است         غم وشادی باهم است

ای خدا لحظه شادی چه کم است؟؟

 

زندگی بسان جاده ایست پر از سنگلاخ وخارهای ریز

 ودرشت اما نباید به خاطر ناهمواریهایش به بیراهه رفت

 

زندگی مانند قطاری است در حرکت که هر لحظه مسافری

از آن سوار یا پیاده می شود  زندگی بایست می خواهم پیاده

 شوم 

 

زندگی مانند پیازی است که اگر هر لایه اش را در بیاوری

او نیز اشک از چشمت در میآورد

شما خواننده عزیز کدامیک را قبول داری؟؟

لطفا مرا در جریان عقاید خود قراردهید باتشکر


نويسنده: سینا رشدی مورخ: سه شنبه 1384/08/03 در ساعت: 8:7
|+|
سفر به رویا

  سفر به رويا

 

 براي چندمين بار از تو گفتم
كه شهر عشق تو پايان ندارد
به يادت هست زخمي بر دلم هست
كه جز لبخند تو درمان ندارد
زلالي تو به رنگ اشك بركه
تو با روح شقايق آشنايي
تو در آيينه سرخ غزل ها
هميشه ابتدا و انتهايي
كنار پنجره تنهاي تنها

 
ميان هاله اي از غم نشستم
تو آرايشگر چشمان موجي
و من زيباييت را مي پرستم
تو با باراني از جنس نيازم
 مرا به ساحل ادراك خواندي
و با زيباترين فانوس دريا
 مرا تا قعر دريا ها رساندي
نوروز جشن ميلاد سپيده
به باران يك سبد لبخند دادي

تو دست زرد ياس خسته اي را
به چشم عاشقان پيوند دادي
 تمام سرزمين آرزو را
به دنبال گلستان تو گشتم
ميان سقف گيتي را گشودم
پي يك قطره باران تو گشتم
 ميان كوچه باغ سبز يادت
ترنم هاي سرخ آرزو بود
و در ايوان چشمت يك پرستو
 
هميشه با دلم در گفتگو بود
قسم به آه نرم و خيس ساحل
قسم به آرزوي پاك دريا
قسم به ابتداي شعر پرواز
 قسم به انتهاي باغ دنيا
تو چون واژه نيلوفري رنگ
 ميان دفتر دل ماندگاري
اگر شهر نگاهت فرصتي داشت
به يادم باش در هر روزگاري

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: سه شنبه 1384/08/03 در ساعت: 7:43
|+|
ناله یی در شب

ناله يي در شب

اي ياد تو در ظلمت شب همسفر من
 وي نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشي نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
وين اشك دمادم كه بود پرده در من
در عطر چمن هاي جهان بوي تو ديدم
در برگ درختان سر گيسوي تو ديدم
هر منظره را منظري از روي تو ديدم
چشم همه ي عالميان سوي تو ديدم
با ياد تو شادست دل در به در من
از نور تو مهتاب فلك آينه پوشست
وز بوي تو هر غنچه و گل عطر فروشست
 دريا به تمناي تو در جوش و خروشست
 عكس تو به هر آب فند چشمه نوشست
خود ديده بود آينه ي حق نگر
داني تو كه در راه وصالت چه كشيدم
چون تشنه ي گرمازده ي خسته دويدم
بسيار از اين شاخه به آن شاخه پريدم
آخر به طربخانه ي عشق تو رسيدم
ام به طلب سوخت همه بال و پر من
غم نيست كسي را كه دلش سوي خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگي آينه ها بود
 بيچاره اسيري كه گرفتار طلا بود
گويد كه بود آتش من سيم و زر من
هر جا نگرم يار تويي جز تو كسي نيست
از غم نفسم سوخت ولي همنفسي نيست
بي نغمه ي تو باغ جهان جز قفسي نيست
غير از تو به فرياد كسان دادرسي نيست
اي دوست تويي دادرس و دادگر من
محروم كسي كز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
 آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه آيات خدا بود و ندانست
اي واي اگر نفس شود راهبر من
هر پل كه مرا از تو جدا كرد شكستم
هر رشته نه پيوند تو را داشت گسستم
آن در كه نشد غرفه ي ديدار تو بستم
صد شكر كه از باده ي توحيد تو مستم
هرگز نرود مستي اين مي ز سر من
راه تو مرا از ره بيگانه جدا كرد
ياد تو مرا از غم بيهوده رها كرد
عشق تو مرا شاعر انگشت نما كرد
گفتم به همه خلق كه اين طرفه خدا كرد
بي لطف توكاري نرود از هنر من
من بي كسم و جز تو خدايي كه ندارم
گر از سر كويت بروم رو به كه آرم
بر خاك درت گريه كنان سر بگذارم
خواهم كه به آمرزش تو جان بسپارم
اينست دعاي شب و ذكر سحر من

تقدیمی از تنهایه بی کس 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: سه شنبه 1384/08/03 در ساعت: 7:32
|+|
عاشقی

بیداری ام اغاز پنجره بود
و
فریادم هوای تازه حنجره
وقتی از خیال تو پریدم
فصل بیداری ات را چه دیر می بینم
انگاه که در یابی
ققنوس خاطره ات
به خاکستر نشسته
بی نصبی از
تولدی دیگر!
 
در ازدحام این همه ادم دلم گرفت
دلبسته ام نبودی و کم کم دلم گرفت
از روز اول خلقت به یک نگاه
دیوانه تو گشتم و از غم دلم گرفت
پروانه شدی، پرو بالم به باد رفت
در حسرت نگاه تو بودم دلم گرفت
در حسرت نگاه تو در برزخ خودم
یک سیب هم نچیدم و ماندم دلم گرفت
من خودم مقصر این ماجرا نبودم
از این همه لجاجت تو دلم گرفت!
 
فاصله ،اه می شود پشت نگاه پنجره
کوچه نگاه می شود پشت نگاه پنجره
سردی بغض یک گلو تا ته کوچه میرود
بعد تباه می شود،پشت نگاه پنجره
باز گلایه میرود ،میان چین پرده ها
گریه پناه می شود پشت نگاه پنجره
باز غروب امده کنج دو چشم منتظر
واژه گناه می شود پشت نگاه پنجره
!

 

همچو برگی که خزان میدهد او را بر باد
میرود نقش من اهسته و ارام از یاد
خانه ام گر چه خراب از غم بسیار تو شد
خانه ات تا ابد ای شادی دلها اباد
وه که پوسیدم از این دور مکرر در بند
هیچ کس کاش چو من بندی ِ بیداد مباد
وقت سر گشتگی ام بر لب من مهر زدند
تا نگویم چه در این وادی حیرت رُخ داد
گفتم این گردش بیهوده در این دایره چیست؟
اسمان خون شد و در دامن دریا افتاد
عرضه کردیم به عالم غم پنهان و دریغ
گره از کار فرو بسته ما کس نگشاد
دیگر این مامن دیرینه ندارد شوقی
دل سپردیم به طوفان بلا، باداباد!
 
**************
 
الغرض حادثه ای بود مرا عشق و فلک
داغ دیدار تو را بر دل دیوانه نهاد
بختم،هر چیز که می خواستم اماده نکرد
زندگی چیز زیادی به من "ساده" نداد!
 
تو این شبای عزیز من و از دعاتون فراموش نکنید
خیلی برام عزیزید و خیلی دوستتون دارم
خواهر کوچولوتون نسترن
یا حق


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 18:54
|+|
به نام جنون عشق
 

قصه ی من و تو

 
 
 
دلم ميخواد قصه بگم اما نه از اون قصه ها

يه قصه اي که توي اون من باشم و توو شما

ميخوام ازاون روزي بگم که سردو باروني بودش

اما نگاه ما دوتا بارونو زيبا ميدونست

ميخوام ازاون روزي بگم که درکنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

ميخوام بگم

خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهرو عاطفه نشکنه سالم بمونه

کاش ميتونستيم که بيايم دستامونو به هم بديم

بيايم و با تيشه ي مهر به خار نفرت بزنيم

ميخوام بگم ريشه زدن تو خاک عاشقي خوشه

دويدن تو کوي عشق بردن کاپ دل خوشه

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟

يامرغ عشقي بخري هرروز نگاهش بکني؟

بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟

باديدن يه همسفر بهونه ي سفر کنه؟

شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟

اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد از يه مدتي نظر ستارتو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟

شده به خاطر يه دوست غريب و بي صدا بشي؟

يا عکسشو هي بکشي تو ذهن مثل يه نقاشي؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياسو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟

شده تو ثقل فاصله ادامه ي نگاش بشي؟

يا تو شکار لحظه ها مهمون خنده هاش بشي؟

شده يه شب تا خود صبح ساز بزني گريه کني؟

ياکه شده رو ساحلا اسمشو تو حک بکني؟؟

شده يه روز آب بخوري اسمشو هي يادت بياد؟

ياوقتي که خواب ميبيني عکسش جلو چشات بياد؟

شده بخواي لحظه هارو آبي و آبي تر کني؟

يا که بخواي پروانه رو به جشن گلها ببري؟

شده رو سنگفرش زمين حس بکني پرنده اي؟

يا وقتي که باهاش باشي حس بکني مسافري؟

اگر يه روز شد که ديدي اينا همش پيش توه

ياوقتي ديدي تودلت حسي زدش يه جوونه

اونوقته که با خاطره ميتوني همسفر بشي

خيلي قشنگ و بي صدا از حسي با خبر بشي

اونوقت ميفهمي زندگي رفتن و پر کشيدنه

آخر قصه ي شما

اونم اگر تورو بخواد

رسيدنه ،رسيدنه
 
زیباترین احساس عشق است..خوب ترین اتفاق دوستی
 

 


دوستدار همه شما

نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:47
|+|
 sina_ssass@yahoo.com

پیام یادتون نره


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:46
|+|
<a   href=http://mail.yahoo.com/config/login?/"http://www.avayeno.com/taranehha.php"><img border="1" src=http://mail.yahoo.com/config/login?/"http://www.avayeno.com/g/gtlogo.gif" alt="Taranehha Groups" longdesc="Taranehha Groups"></a
نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:42
|+|
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:40
|+|
به نام جنون عشق
 
 
حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من
     سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را  فیروزه‌ای کنی
    ( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای)

    حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
    با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
    ( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌)

   تا من بنفشه ها را  میان شب های زمستان قسمت کنم ،
   تو یک خوشه انگور به صدایت  تعارف کن
   خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
   (حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
 
 


دوستدار همه شما
 
داداش کوچولوتون
 
m_m  خلخال




نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:36
|+|

مناظره استاد و دانشجو

گفتم غمم فزون است ، گفتا ز من چه آيد

 گفتم كه نمره ام ده ، گفتا ز من نيايد

گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد

گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد

گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد

گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد

گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد

گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد

گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن

گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد

گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد

گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد

گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد

گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:35
|+|

نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:32
|+|
 

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد

داستان غم تنهايی من گوش کنيد

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنيد

گفت و گوی من و حيرانی من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويی بوديم

عقل و دين باخته ديوانه ی رويی بوديم

بسته ی سلسله ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بس که دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پر گشت زغوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:32
|+|
 

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد

داستان غم تنهايی من گوش کنيد

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنيد

گفت و گوی من و حيرانی من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويی بوديم

عقل و دين باخته ديوانه ی رويی بوديم

بسته ی سلسله ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بس که دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پر گشت زغوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:32
|+|
 

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد

داستان غم تنهايی من گوش کنيد

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنيد

گفت و گوی من و حيرانی من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويی بوديم

عقل و دين باخته ديوانه ی رويی بوديم

بسته ی سلسله ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بس که دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پر گشت زغوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:30
|+|
 
نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:8
|+|

شهر چشات

 تا تو شهر چشماي تو بارون ميگيره

    تا تو سيل اشكاي تو نگام مي ميره

         با ابراي سياه چشات، بارون نم نم

               مي شينه روي گونه هات، مث يه شبنم

                         تو براي شب من، يه نور مهتابي

                               قصه هاي يك كتابي

 

                               تا با تو شوق پروازه، مي مونم با تو

                                    تا با تو شور آوازه، مي خونم با تو

                                           تو مثل سپيده دمي تو اوج شبهام

                                               تو مثل پيام نوري تو موج شبهام

                 بين ما فاصله ها، هر شبم پر سپيده

                            با تو بودن يك اميده


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1384/08/02 در ساعت: 17:8
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir