تبليغاتX
شب گرد عاشق




شب گرد عاشق

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
نگاهم به شيشه ثانيه ها

    

 

       به قاب پنجره ام كه شك كردم

              نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد

                   صدايم از حاشيه فرياد گذشت

                            نام من از اسامی خوب ها خط خورد

                           چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد

                               فاصله شبانه ام تا خورشيد

                                    بين خاطره ها گم شد

                                          از سفر پنجره ام كه برگشتم

                                              ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير

                                                     انتخابم ميان ثانيه ها

                                                         همين لحظه هاي آخر شد

اگه می خواهید نرم افزار دانلود کنید این وبلاگ هر روز به روز می شود  یه بار امتحان کنید به آدرس زیر مراجعه کنید.

www.sina-roshdi.sub.ir

www.sina-roshdi.orq.ir

www.sina-kadeh2.comi

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1387/04/24 در ساعت: 15:51
|+|
نگاهم به شيشه ثانيه ها

    

 

       به قاب پنجره ام كه شك كردم

              نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد

                   صدايم از حاشيه فرياد گذشت

                            نام من از اسامی خوب ها خط خورد

                           چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد

                               فاصله شبانه ام تا خورشيد

                                    بين خاطره ها گم شد

                                          از سفر پنجره ام كه برگشتم

                                              ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير

                                                     انتخابم ميان ثانيه ها

                                                         همين لحظه هاي آخر شد

اگه می خواهید نرم افزار دانلود کنید این وبلاگ هر روز به روز می شود  یه بار امتحان کنید به آدرس زیر مراجعه کنید.

www.sina-roshdi.sub.ir

www.sina-roshdi.orq.ir

www.sina-kadeh2.comi

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: دوشنبه 1387/04/24 در ساعت: 15:51
|+|

«حسرت بر گذشته و بيم از آينده از شيطان است»

 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود
هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست!
رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟
حیرت آور است!
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به‌علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!
وای ! خدای من، خیلی زیباست!
کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید.
کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت.
نظر تو چیه پسرم؟
پسر حیران و گیج جواب داد:
پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟
چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید.
مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست.
به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود.


نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/03/11 در ساعت: 13:59
|+|

دختر نابغه ۱۹ ساله ایرانی ، جوان ترین استاد دانشگاه درجهان

 

عالیه صبور, دختر ایرانی- آمریکایی در سن ۱۹ سالگی موفق به کسب کرسی استادی دانشگاه شد و بدین ترتیب نام خود را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرد . این عنوان از ۳۰۰ سال پیش تاکنون در اختیار کولین مک لورین، شاگرد فیزیکدان مشهور ایزاک (اسحاق) نیوتن بوده است. بیانیه مطبوعاتی کتاب رکوردهای گینس حاکی است عالیه صبور، جوانترین استاد تمام وقت دانشگاه است که تاریخ تاکنون به خود دیده است. گفتنی است شگفتی های این نابغه جوان تنها به رکورد جوانترین استاد دانشگاه ختم نمی شود. شاید عالیه صبور و گستره نبوغ او را باید مصداق عینی این گفته یوهان ولفگانگ گوته، شاعر و اندیشمند آلمانی دانست: دانایی به تنهایی کافی نیست. باید دانش را به کار بست. عالیه صبور در مصاحبه ای گفت: دانایی، توانایی است بویژه هنگامی که دانسته های خود را با دیگران شریک می شوی… و همین چند کلمه پرمغز کافی بود تا بیش از پیش تحسین عمومی را برانگیزد. عالیه صبور در سن ۱۰ سالگی وارد دانشگاه شد و در سن ۱۴ سالگی لیسانس خود را با درجه ممتاز در رشته ریاضیات کاربردی از دانشگاه ایالتی استونی بروک (در نیویورک) اخذ کرد. با این وصف او نخستین زن در تاریخ ایالات متحده است که چنین افتخاراتی را کسب کرده است. صبور، تحصیلات خود را در مقاطع کارشناسی ارشد و PHD در دانشگاه درکسل در رشته مهندسی متالورژی و مواد به پایان رساند… هنوز سه روز به نوزدهمین سالگرد تولد عالیه صبور باقی مانده بود(ماه فوریه گذشته) که کرسی استادی دانشگاه کونکوک کره جنوبی را به دست آورد.

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/02/14 در ساعت: 19:46
|+|
بیل گیتس: چگونه کار می‌کنم؟
 
مجله فورچون سلسله مصاحبه‌هایی با عنوان "چگونه کار می‌کنم" با افراد مشهور دنیای صنعت و اقتصاد انجام داده است . محور اصلی این مصاحبه‌ها نحوه انجام کارها و مدیریت برنامه‌ها توسط این اشخاص است. در یکی ازتازه‌ترین این سری مصاحبات ، مجله فورچون مصاحبه‌ای با بیل گیتس انجام داده است. به خلاصه‌ای از این مقاله توجه کنید :
اگر به دفتر بیل گیتس نگاه کنید کاغذ زیادی در آن نمی‌بینید.
او میگوید :روی میزم ۳ صفحه نمایش دارم که مجموعه آنها با هم یک دسکتاپ واحد را تشکیل می‌دهند. من می‌توانم چیزها را از یک صفحه به صفحه دیگر بکشم . اگر شما یک بار تجربه کار با یک صفحه نمایش بزرگ را تجربه کنید ، دیگر به گذشته برنمی‌گردید ، چون اثر مستقیمی روی کارآیی شما خواهد گذاشت.
صفحه نمایش چپ لیست ایمیل‌هایم را نشان می‌دهد ، صفحه نمایش وسط ایمیلی را که می‌خوانم و به آن جواب می‌دهم را نمایش می‌دهد و مرورگرم روی صفحه نمایش راست قرار می‌گیرد.
در مایکروسافت ایمیل رسانه انتخابی است و بیشتر از تماسهای تلفنی ، بلاگ ، اسناد و بولتنهای خبری و یا نشستها از آنها استفاده می‌شود. ( میلهای صوتی و فکسها در ایمیلها ادغام شده‌اند.)
بیل گیتس روزانه ۱۰۰ ایمیل دریافت می‌کند ، البته بعد از فیلتر ایمیلهای ناشناس وی چنین تعداد ایمیلی دارد.
بیل گیتس سعی می‌کند ، مطمئن شود وقتش را روی ایمیلهایی که اهمیت بیشتری دارند متمرکز کند .
تنها وسیله‌ای که گیتس در دفترش دارد و تکنولوژی پایینی دارد ، "وایت بوردش" است . وی از ماژیکهای خوشرنگی استفاده می‌کند.
در مایکروسافت ، می‌شود از روی وایت‌بوردها عکس برداشت و به رایانه‌ها ارسال کرد ، به این ترتیب آنها شبیه یک Tablet pc بزرگ می‌شوند .
کاغذ در زندگی روزانه من نقشی ندارد ، من ۹۰ درصد اخبار را آنلاین دریافت می‌کنم ، وقتی برای نشستی می‌روم برای اینکه چیزی را به بقیه نشان دهم از tablet pc استفاده می‌کنم ،
این کامپیوتر با رایانه دفترم کاملا در ارتباط است و من به همه فایلهایی که به آنها نیاز دارم ، دسترسی دارم. یک نرم‌افزار یادداشت‌برداری به نام OneNote هم روی این رایانه دارم ، بنابراین همه نوشته‌هایم به شکل دیجیتال هستند.
گیتس معمولا به جای اینکه برای پیدا کردن فایلی در داخل فولدرها دنبال آنها بگردد ، آنها را جستجو می‌کند ، این کار را پیدا کردن آدرسهای میل و شماره‌های تلفن هم انجام می‌دهد.
ابزار دیجیتالی دیگری که اثر زیادی روی کارآیی من داشته است ، نرم افزار جستجوی دسکتاپ است ، این ایزار دسترسی من را به اطلاعات روی رایانه شخصی ، سرور و اینترنت تغییر داده است ، با هاردهای بزرگتر و افزایش پهنای باند ، من چندین گیگابایت اطلاعات به شکل ایمیل ، اسناد ، فایلهای رسانه‌ای ، دیتابیس تماسها و غیره دارم.
مایکروسافت بیش از ۵۰ هزار کارمند دارد ، بنابراین وقتی به این مطلب فکر می‌کنم که آینده پرداخت آنلاین چگونه خواهد بود و یا چه کار جالبی خواهد بود که خاطرات دوران کودکی را بشود
ذخیره کرد ، یا هر چیز جدید دیگر ، آنها را می‌نویسم ، بعد کارکنان می‌توانند آنها را ببینند و بگویند : نه، تو اشتباه می‌کنی یا اینکه می‌دانی چنین کاری اینجا و اینجا انجام شده است؟
نرم‌افزار SharePoint ، یکی از نرم‌افزارهای محبوب بیل گیتس برای تماس با کارکنان و مدیریت پروژه‌هاست

نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/02/14 در ساعت: 19:35
|+|
دیگر کنون دیری و دوری ست
دیگر کنون دیری و دوری ست
 کاین پریشان مرد
 این پریشان پریشانگرد
 در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
 سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن
جمله تن ، چون در دریا ، چشم
 پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
 لیک در ژرفای خاموشی
ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود ؟
 آنچه می دیدیم و می دیدند
 بود خوابی ، یا خیالی بود ؟
خامش ، ای آواز خوان ! خامش
در کدامین پرده می گویی ؟
 وز کدامین شور یا بیداد ؟
 با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
 این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
 که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید
 کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
 با بهشتی مرده در دل ،‌کو سر سیر بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند
 عقده اش پیر است و پارینه
 لیک دردش درد زخم تازه را ماند
 گرچه دیگر دوری و دیری ست
 که زبانش را ز دندانهاش
 عاجگون ستوار زنجیری ست
 لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ
 بی که خواهد ، یا که بتواند نخواهد ، گاه
ناگهان از خویشتن پرسد
راستی را آن چه حالی بود ؟
دوش یا دی ، پار یا پیرار
چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟
 راست بود آن رستم دستان
 یا که سایه ی دوک زالی بود ؟

نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/02/14 در ساعت: 19:31
|+|
يك نكته از دكتر علي شريعتي

يك نكته از دكتر علي شريعتي

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

آرشيو سخنان دكتر شريعتي


نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/02/07 در ساعت: 18:34
|+|
نام ترانه : "آفتابی‌"

نام ترانه : "آفتابی‌"

راهی‌ نمونده‌ ، نازنین‌ ! باید به‌ دریا بزنیم‌ !
باید از این‌ خواب‌ِ بلند ، یه‌ پُل‌ به‌ رؤیا بزنیم‌ !
راهی‌ نمونده‌ نازنین‌ ! راه‌ِ ستاره‌ سَد شده‌ !
تو امتحان‌ِ سادگی‌ ، قلب‌ِ من‌ُ تو رَد شده‌ !
راهی‌ نمونده‌ باید از بغض‌ِ ترانه‌ بگذریم‌ !
غصه‌ نخور ! ما دوتا از سایه‌ها آفتابی‌تریم‌ !
راهی‌ نمونده‌ ، رفتنت‌ آخرِ قصه‌ی‌ منه‌ !
اما چراغ‌ِ یادِ تو ، تو شب‌ِ قصه‌ روشنه‌ !

خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! نبض‌ِ غزل‌ رُ زنده‌ کن‌ !
دوباره‌ تو بازی‌ِ دل‌ ، بغض‌ِ من‌ُ برَنده‌ کن‌ !
خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! اوج‌ِ صدای‌ من‌ کجاست‌ ؟
حروف‌ِ پاک‌ اسم‌ِ تو ، کجای‌ این‌ ترانه‌هاس‌ ؟
با هم‌ کلیدِ نقره‌ رُ تو کوچه‌ پیدا می‌کنیم‌ !
واژه‌ی‌ زنده‌گی‌ رُ با ترانه‌ معنا می‌کنیم‌ !
خاطره‌های‌ خفته‌ رُ دوباره‌ بیدار می‌کنیم‌ !
عشق‌ُ تو هر ترانه‌یی‌ صد دفه‌ تکرار می‌کنیم‌ !

هنوزم‌ نبض‌ِ غزل‌ نبض‌ِ قدمهای‌ منه‌ !
هنوزم‌ قلب‌ِ ترانه‌ توی‌ سینه‌م‌ می‌زنه‌ !
نازنین‌ ! خسته‌ نشو ! تو آینه‌ می‌رسیم‌ به‌ هم‌ ،
طپش‌ِ ترانه‌ها فاصله‌ها رُ می‌شکنه‌ !

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/02/07 در ساعت: 18:31
|+|
Love Divine

Love Divine

Then the rainstorm came over me
And I felt my spirit break
I had lost all of my belief you see
And realized my mistake
But time threw a prayer to me
And all around me became still

I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name

Through the rainstorm came sanctuary
And I felt my spirit fly
I had found all of my reality
I realize what it takes

'Cause I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name

Oh I don't bend [don't bend], don't break [don't break]
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name

Well I try to say there's nothing wrong
But inside I felt me lying all alone
But the message here was plain to see
Believe me...

'Cause I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name

Oh I don't bend [don't bend], don't break [don't break]
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name

Love can help me know my name.

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: شنبه 1387/02/07 در ساعت: 18:30
|+|
چرا مادرمان را دوست داریم؟
چرا مادرمان را دوست داریم؟
چون ما را با درد می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند
چون شیرشیشه را قبل از توی حلق ما، پشت دستشان می ریزند
چون وقتی توی اتاق پذیرایی می رینیم با ما بداخلاقی نمی کنند
     و وقتی بعد ها توی تشکمان می شاشیم آبروی ما را نمی برند
     و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
 
چون وقتی تب می کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند
چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می کند
 
چون وقتی می گوزیم اخم و لبخند را قاطی می کنند وفقط می گوید نمیری الهی بوگندو!
    و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می زند، با پدر دعوا می کنند
 
چون وقتی در قابلمه عدسی را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد سر صبح زمستانی غش کند
چون هر روز صبح "بسم الله" می گویند و دنبال کیف و دفتر و مداد و جوراب ما می گردند
 
چون وسط سریال های ملودرام گریه می کنند
      و بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا کاسب های بی انصاف سر طفل معصومشان را کلاه گذاشته باشند
 
چون شبهای امتحان و کنکور پابه‌پای ما کم می‌خوابند اما کسی نیست که برایشان قهوه بیاورد و میوه پوست بکند
 
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می کنند و نذر می کنند
      و کسی که این بساط را راه انداخته نفرین می کنند
     و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می زنند
 
چون وقتی که موقع مریضیشان یک لیوان آب به دستشان می دهیم یک طوری تشکر می کنند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده ایم
چون موقع خواندن مفاتیح عینک می‌زنند
     و وقت اشک ریختن برای رفتگان عینکشان را برمی‌دارند
 
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدو بدمان می‌آید و عاشق بادمجانیم
     حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا دکترهای بی انصاف سر طفل معصومشان را کلاه بگذارند...
 
چون مادرند!

 


نويسنده: سینا رشدی مورخ: جمعه 1387/02/06 در ساعت: 17:47
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir